پارت صد و سی و هفتم :

سرم را برگرداندم و نگاه به اشک‌‌نشسته‌‌ام به بهداد افتاد. بهداد با نگرانی نزدیکم شد و صدایم زد:
ـ یاس!...
اشکم سرازیر شد و با لحنی دردآلود گفتم:
ـ رز به خاطر انتقام از دایی شهاب منو به فرانسه آورد و اون همه بهم ضربه زد!
بهداد جلوتر آمد و در آغوشم گرفت. کنار گوشم نجوا کرد:
ـ فراموشش کن. نذار بدی‌‌هایی که بهت کرده رو زندگیت تأثیر منفی بذاره.
سرم را از سینه‌‌ی او جدا کردم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    4

    عجبا یاس بخاطر نگفتن اون لج کرد بره اونوقت اینم بخاطر خراب نکردن رویاهای اون اعتراف نکرد ،هردو به خودشون زجر دادن برای هیچ 😮🥺

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    واقعا خیلی به خودشون زجر دادن...

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    3

    بالاخره بهش اعتراف کرددددد

    ۳ ماه پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    وقت اعتراف رسید 😍

    ۳ ماه پیش
کپی شد!